Monday, June 30, 2014

یه روزایی آدم بدطور دلش یکی رو میخواد
یه رفیق، یه فامیل، یه عشق قدیمی یا هرچیز دیگه! یکی که آدمو بشناسه
یکی که بیاد بزنه رو شونه آدم بگه چطوری تو؟ حالت بهتره یا هنوز لهی؟ 
هنوز اون جونور تو مغزتو که مدام بهت میگه "نرینی" رو داری؟
هنوز صبحا که پا میشی تا چایی نخوری خوابی؟
هنوز وقتی داغونی رادیو چهرازی گوش میدی؟
هنوز گردنت کوتاهه؟ هنوز برگشته نیست خاص در بهار؟
اصلاً یکی که بیاد یه منشن بده چطوری یه وری؟
یا در باره توئیت فرهنگ خواستگاری مسخرم کنه
به هر حال دقیقاً همون روزاس که هیشکی یادت نمی افته
نبایدم بیفته، چه فازیه دل به دل فاز چسناله یکی دادن؟ 
خلاصه یه روزایی هست آدم لهه، اون روزا توئیت نمیکنه! چسناله دانی زندگیشو که اسمشو گذاشته بلاگ آپدیت میکنه و به راهش ادامه میده...

Tuesday, April 22, 2014

مگس

بعضی وقتا تو زندگیمون مثل مگس هایی رفتار میکنیم که تو خونه گیر میکنن
آزادی رو اونور پنجره میبینن و هی خودشونو میکوبونن به شیشه
گاهی اینقدر پشت اون شیشه دست و پا میزنن و با سر خودشونو بهش میکوبن تا جنازشون پایین همون پنجره بیفته
در حالی که پنجره بغلی بازه...
بعضی وقتا باید فکر کنیم که اگر یه متر عقب تر بریم و اینور اونورمونو نگاه کنیم شاید راه بهتری برای رسیدن به هدفمون وجود داشته باشه
البته گاهی هم یه سگ پدری همه پنجره ها رو بسته! اون موقع هم گشتن تو اتاق و چرخیدن دنبال غذا و استراحت از کوبوندن سر به پنجره منطقی تر به نظر میرسه
خلاصه ما گرگا هم یه وقتایی مگس میشیم

Wednesday, March 26, 2014

دلگرمی

یه روز این دل بلاخره گرم میشه و دیگه سرد نمیشه! همینجوری گرم میمونه بدون اینکه دیگه لاسی، حرفی، دلم تنگ شده ای براش یه لحظه، یه ساعت، یه روز کاپشن بشه!‌‏
تازه نه از اون کاپشن گرونا که وقتی میپوشیش یه زمستون راحتی.... از این جنس چینیا که فقط تو مغازه گرمه...‏
یه روز این دل تابستون میشه، دیگه پاییز و زمستونی تو کار نیست که حتی نیازی به کاپشن داشته باشی.‏
سراغ کاپشن که بری همه که نه، خودتم احساس خریت کنی!‏
یه روز این دل گرم میشه، میدونم

Tuesday, December 31, 2013

اسکیمو ها

اسکیمو ها برای ذخیره انرژی کم حرف میزنن
وقتی یه دوست عزیز و قدیمیشون بعد از مدتها میاد پیششون بهش میگن: قهوه؟
طرف با سر تائید میکنه و یه لیوان قهوه میدن بهش و بعد دو تایی تو چشمای هم زل میزنن
قهوه که تموم شد میپرسن: بازم قهوه؟ 
و همین داستان ادامه پیدا میکنه تا از نگاه کردن تو چشمای هم خسته شن

(از گودر)

Thursday, October 3, 2013

یه وقتایی توی وضعیت زندگی تنها بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنی  مثلاً وقتی تو اسباب کشی تنها دونه دونه وسایلو از اینور به اونور میکشی، یه میز نهار خوری دو نفره، چنتا صندلی، یه کمد کوچولو.
 یا وقتی مریضی و یکی ازت میپرسه "تب داری؟" و تو هیچ کسی در اطرافت نیست که دستشو بذاره رو پیشونیت بگه برو خودتو لوس نکن! یا اوه فلانی چه تب ناجوری داری
یا مثلاً وقتی گردنت درد میکنه و میری کرم میخری و خودت باید بمالی اما دستتو که تکون میدی تا انگشت کوچیکه پات تیر میکشه...
همین وقتاست که یهو یکی زنگ میزنه، یکی پیغام میده، یکی ابراز محبت میکنه! شاید الان که دارید اینو میخونید بگید به یه ورم، وقتی نیست خوب زنگش چه فایده، اشک مادر چه دردی از گردن آدم حل میکنه غیر از اینکه دل آدمو به درد بیاره، یا مثلاً گفتن کاش تو بغلت بودم از کسی که نیست.... اما تاثیرشو داره، باز امید میده که اون دردا رو تحمل کنی، اون کرمو با هزار بدبختی به پشتت بمالی، اون آب پرتقالو بری بخری و بزنی تو رگ، اون میز ناهار خوری رو خرکش کنی تا خونه جدید... اینطوری میشه که یواش یواش این دردو تحمل میکنی، پیر میشیا اما بازم نمیمیری، میمونی روی پاهات! منتظر میمونی تا شاید یه روزی عالمی از نو بسازی... که توش گردن درد نباشه، که توش اشک مادر نباشه، سکته پدر نباشه، غم دوری نباشه، تمدید اقامت و هزار کوفت و زهرمار دیگه. حالا درسته الان تحت فشاری اما تموم میشه، خوب میشه، درست میشه

Saturday, June 29, 2013

یه روزایی میشه از خوردن بغضت پشت اسکایپ خسته میشی
یه روزایی میشه که نگاه مادر بزرگ دیگه دلنشین نیست، آزار دهندست
همون روزاست که نگاه میکنی میبینی یه سری میگن بهت تو که رفتی اونجا عشق و حال، حالا چه مرگته؟
بعد باید بگی عزیزم هیچ مرگم نیست، خوشی زده زیر دلم دارم چسناله میزنم
البته گشنگیم میزنه زیر دل آدم و دلش برای حتی آلو اسفناج تنگ میشه
باورت میشه الان میتونم یه قابلمه آلو اسفناجو تا ته بخورم؟ یه کلمه هم غر نمیزنم
دلم برای دوستام تنگ شده... همونایی که ساعت 6 صبح میومدن در خونه آدم زنگ میزدن که بیا بریم کله پاچه بخوریم
یا اونی که نصف شب تا صبح میشستیم با هم تو پارک امیر آباد زرت و پرت سیاسی میکردیم
کاش خوشی زیر دلم نمیزد اینا رم نمینوشتم

Thursday, June 27, 2013

خلقت من احمقانه ترین کار خدا بود

دو ساله دارم تنهایی رو مشق میکنم
دو ساله همش خودمو گول میزنم
به زور سعی میکنم آدم مفیدی باشم
سعی میکنم هی به خودم بقبولونم به یه دردی میخورم
تهش میشینم جلوی پنجرهء بزرگ خونه
هی تصور میکنم چی میشه از همین پنجره
همین پنج طبقه رو بپرم پایین
بعد به خودم میگم خاعک تو سر بدبختت کنن! بچه شدی؟ 
و این میشه احمقانه ترین فکر قبل از خواب من تا باهاش کلنجار برم و خودمو به خاطرش تحقیر کنم تا خوابم ببره
دیگه همین سیکلو بگیرید هر شب تکرارش کنید
میشه زندگی من
هیم این توله سگ اون زیر میخونه
ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من