Thursday, January 15, 2015

بررسی تحولات روابط ایران و بحرین از دریچه ی فوتبال

الف) سال 2001 بعد از بازی ایران و بحرین اتفاقاتی افتاد که هنوز از یاد تماشاگران ایرانی نرفته. بازیکنان بحرین بعد از اتمام این مسابقه که موجب حذف ایران و صعود عربستان به جام جهانی 2002 شد، با پرچم عربستان دور افتخار زدند و موجب رنجش ایرانیان شدند. اتفاقی که بعد از 14 سال و با وجود شکست های پیاپی بحرین مقابل ایران هنوز از یاد طرفداران تیم ملی نرفته. 
مسئله‌ی مهم تر این بود که ما تا قبل از آن به بحرین به عنوان قسمتی جدا شده از خاک ایران نگاه میکردیم اما گزارش هایی که از تماشاگران ایرانی بازی رسید حاکی از آن بود که بحرینی ها از ما ناراحتند. چرا؟ 
بحرینی ها در آن زمان بر این اعتقاد بودند که شاه و ملت ایران بدون اینکه حتی فکری به حال آینده این مردم کنند سرنوشتشان را .به سعودی ها واگذار کردند.مردمی که روزی خود را قسمتی از ایران میدانستند ناگهان خود را جزئی از کشور های سعودی دیدند. البته با وجود کارنامه سیاه سعودی ها در حقوق بشر هنوز اتفاقات ناگواری از جانب آنها برای ملتشان نیفتاده بود.
ب) سال 2011 در پی بهار عربی اکثریت مردم بحرین هم مانند مردم بقیه کشورهای عربی شروع به اعتراض به حکومت خود کردند که باعث دخالت مستقیم عربستان و سرکوب گسترده اعتراضات شد. در پی این اعتراضات تعدادی از فوتبالیست هایی که مذهب شیعه داشتند از تیم ملی کنار گذاشته شدند. این امر فوتبال این کشور را چنان  ضعیف کرد که در بازی بعدی این تیم در مقابل ایران، بحرین با نتیجه ی مفتضحانه‌ی 6 بر 0 شکست خورد و همین امر موجب بازگشت ملی پوشان لایق به تیم ملی بحرین شد. 
نکته‌ی دیگر آنکه اینبار حداقل بنا به تبلیغات سعودی و گفته های حکومت بحرین ایران پشت مخالفان انقلابی حکومت بحرین را که .اکثریت مردم این کشور را شامل میشوند خالی نکرد
ج) سال 2015 ملبورن. ایرانی ها با همان تصوری که از بحرین 14 سال پیش داشتند به ملبورن رفتند و صد البته صدا و سیما و مطبوعات هم همان تصور را در مورد بازیکنان این تیم داشتند. اما در کمال تعجب با استقبال فوق العاده بازیکنان تیم بحرین مواجه شدند. بازیکنان بحرین در ملبورن با ایرانیها مثل قهرمانان دوست داشتنی برخورد میکردند و با آنها عکس یادگاری میگرفتند.

خلاصه اینکه این بحرین همان بحرین 14 سال پیش نیست. نکته قابل ملاحظه اینجاست که شاید حمایت ایران از انقلاب بحرین موجب تنش های بیشتری در روابط کشور با کشور های حاشیه ی خلیج فارس شد اما در عین حال موجب حمایت قلبی مردمی شد که زمانی قسمتی از ملت ما بودند که این امر قطعاً در آینده میتواند وزنه ای به نفع ایران در معادلات منطقه ای باشد.

Thursday, July 31, 2014

زندگی من

بعد از سه سال تنها زندگی کردن همه زندگی آدم میشه گنجینه خاطراتش
مثلاً اون حبابی که بهترین دوستت بهت هدیه داده، یا اون آدامسی که یکی که نگران دلدردت بوده برات خریده و تو نخوردی، آب نباتی که مامانت برات خریده ، اولین هدیه ولنتاین زندگیت که 13 سال نگهش داشتی، نقاشی ای که خواهرت سال 84 برای تولدت کشیده ،و ان یکادی که بابات قبل سفر داده بهت که یه وقت اوخ نشی، جینگیل های رنگی رنگی دور کادو که مونده تو ذهنت، فندکی که محض مسخره بازی خریده شد!
البته یه سری چیزام مال اینجان، مثلاً اون فندک سبزه که برای پس داده 15 کرون اشتباه حساب شده به فروشنده هدیه گرفتی، اون کارت متروی پاریس، یا حتی اون عطری که دوستت به خاطر مهمون نوازیت بهت هدیه داده...
خلاصه این عکسیه از زندگی الان من

Monday, June 30, 2014

یه روزایی آدم بدطور دلش یکی رو میخواد
یه رفیق، یه فامیل، یه عشق قدیمی یا هرچیز دیگه! یکی که آدمو بشناسه
یکی که بیاد بزنه رو شونه آدم بگه چطوری تو؟ حالت بهتره یا هنوز لهی؟ 
هنوز اون جونور تو مغزتو که مدام بهت میگه "نرینی" رو داری؟
هنوز صبحا که پا میشی تا چایی نخوری خوابی؟
هنوز وقتی داغونی رادیو چهرازی گوش میدی؟
هنوز گردنت کوتاهه؟ هنوز برگشته نیست خاص در بهار؟
اصلاً یکی که بیاد یه منشن بده چطوری یه وری؟
یا در باره توئیت فرهنگ خواستگاری مسخرم کنه
به هر حال دقیقاً همون روزاس که هیشکی یادت نمی افته
نبایدم بیفته، چه فازیه دل به دل فاز چسناله یکی دادن؟ 
خلاصه یه روزایی هست آدم لهه، اون روزا توئیت نمیکنه! چسناله دانی زندگیشو که اسمشو گذاشته بلاگ آپدیت میکنه و به راهش ادامه میده...

Tuesday, April 22, 2014

مگس

بعضی وقتا تو زندگیمون مثل مگس هایی رفتار میکنیم که تو خونه گیر میکنن
آزادی رو اونور پنجره میبینن و هی خودشونو میکوبونن به شیشه
گاهی اینقدر پشت اون شیشه دست و پا میزنن و با سر خودشونو بهش میکوبن تا جنازشون پایین همون پنجره بیفته
در حالی که پنجره بغلی بازه...
بعضی وقتا باید فکر کنیم که اگر یه متر عقب تر بریم و اینور اونورمونو نگاه کنیم شاید راه بهتری برای رسیدن به هدفمون وجود داشته باشه
البته گاهی هم یه سگ پدری همه پنجره ها رو بسته! اون موقع هم گشتن تو اتاق و چرخیدن دنبال غذا و استراحت از کوبوندن سر به پنجره منطقی تر به نظر میرسه
خلاصه ما گرگا هم یه وقتایی مگس میشیم

Wednesday, March 26, 2014

دلگرمی

یه روز این دل بلاخره گرم میشه و دیگه سرد نمیشه! همینجوری گرم میمونه بدون اینکه دیگه لاسی، حرفی، دلم تنگ شده ای براش یه لحظه، یه ساعت، یه روز کاپشن بشه!‌‏
تازه نه از اون کاپشن گرونا که وقتی میپوشیش یه زمستون راحتی.... از این جنس چینیا که فقط تو مغازه گرمه...‏
یه روز این دل تابستون میشه، دیگه پاییز و زمستونی تو کار نیست که حتی نیازی به کاپشن داشته باشی.‏
سراغ کاپشن که بری همه که نه، خودتم احساس خریت کنی!‏
یه روز این دل گرم میشه، میدونم

Tuesday, December 31, 2013

اسکیمو ها

اسکیمو ها برای ذخیره انرژی کم حرف میزنن
وقتی یه دوست عزیز و قدیمیشون بعد از مدتها میاد پیششون بهش میگن: قهوه؟
طرف با سر تائید میکنه و یه لیوان قهوه میدن بهش و بعد دو تایی تو چشمای هم زل میزنن
قهوه که تموم شد میپرسن: بازم قهوه؟ 
و همین داستان ادامه پیدا میکنه تا از نگاه کردن تو چشمای هم خسته شن

(از گودر)

Thursday, October 3, 2013

یه وقتایی توی وضعیت زندگی تنها بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنی  مثلاً وقتی تو اسباب کشی تنها دونه دونه وسایلو از اینور به اونور میکشی، یه میز نهار خوری دو نفره، چنتا صندلی، یه کمد کوچولو.
 یا وقتی مریضی و یکی ازت میپرسه "تب داری؟" و تو هیچ کسی در اطرافت نیست که دستشو بذاره رو پیشونیت بگه برو خودتو لوس نکن! یا اوه فلانی چه تب ناجوری داری
یا مثلاً وقتی گردنت درد میکنه و میری کرم میخری و خودت باید بمالی اما دستتو که تکون میدی تا انگشت کوچیکه پات تیر میکشه...
همین وقتاست که یهو یکی زنگ میزنه، یکی پیغام میده، یکی ابراز محبت میکنه! شاید الان که دارید اینو میخونید بگید به یه ورم، وقتی نیست خوب زنگش چه فایده، اشک مادر چه دردی از گردن آدم حل میکنه غیر از اینکه دل آدمو به درد بیاره، یا مثلاً گفتن کاش تو بغلت بودم از کسی که نیست.... اما تاثیرشو داره، باز امید میده که اون دردا رو تحمل کنی، اون کرمو با هزار بدبختی به پشتت بمالی، اون آب پرتقالو بری بخری و بزنی تو رگ، اون میز ناهار خوری رو خرکش کنی تا خونه جدید... اینطوری میشه که یواش یواش این دردو تحمل میکنی، پیر میشیا اما بازم نمیمیری، میمونی روی پاهات! منتظر میمونی تا شاید یه روزی عالمی از نو بسازی... که توش گردن درد نباشه، که توش اشک مادر نباشه، سکته پدر نباشه، غم دوری نباشه، تمدید اقامت و هزار کوفت و زهرمار دیگه. حالا درسته الان تحت فشاری اما تموم میشه، خوب میشه، درست میشه