Friday, January 20, 2012

شانه به سر

شونه به سر عنش خیلی بد بو بود
 هر وقت خونه میرسید میدید بو میاد این ور اون ورو مچرخید ، ‏
اما به فکرش نمیرسید که شاید این بو از کون خودش باشه
 پس هر یکی دو روز خونشو عوض میکرد
 یه روز میرفت بالا درخت بلوط یه روز بالا تپه هنوزم نفهمیده بو عن از کونه خودشه!‏
 باز میخواد خونشو عوض کنه
 شونه به سر موجود بد بختیه و تا وقتی یاد نگیره کون خودشو تمیز کنه بد بخت میمونه

دوست

میدونی اگه وقتی سگی دوستت بترسه که بیاد دور ورت مشکل از اونه نه تو!!!! ‏
یکی از کاراکترای داستان هری پاتر (لوپین) گرگ نما بود
 وقتی که اون تبدیل میشد به گرگ دوستاش هر کدوم تبدیل به یه جونوری میشدن که کنارش بمونن!!! ‏
اگر اونا نمیموندن رفیق نبودن
مثل آدمای دیگه بودن مثل رهگذرایی که تو روز بهشون سلام میکرد

خر حمالی

یه خرایی هستن نمیدونم مال بانه ان یا سردشت یا یه قبرستون دیگه
 یعنی یادم نمیاد
مردم اون شهر تو زمستون به خر نیاز دارن این خرا رو میارن و ازشون بار میکشن
همین که از بهار بهشون نیازی ندارن خرو ول میکنن که تو بیابون یا کوهستان یا هر جایدیگه
چون دیگه بهش نیازی ندارن
 آخر تابستون میرن خرو که نحیف و لاغر شده ور میدارن باز یه هفته بهش یونجه میدن تا باز آماده بشه برا خر حمالی
 احساس میکنم برای دوستای قدیمیم یه چیزی بودم مثل همون خره
تا وقتی تهران بودیم و به دردشون میخوردیم خر خوبی بودیم ازمون بار میکشیدن
همینکه اومدیم یه ور دیگه ولمون کردن تو بیابون خدا آره دوستان! ‏
همینا هنوز به آدم میگن تو مثل داداشمون میمونی و کون آدم میسوزه! آی میسوزه

خاطرات غربتی

یادمه روز آخر ماه آوریل بود
 من خونمو تحویل داده بودم
خونه جدیدمم باید روز اول ماه جون تحویل میگرفتم
 آره یه شب بینش فاصله بود
من رو خونهء مینو خانوم اینا برنامه ریزی کرده بودم.
رفتم اونجا و رفتارشون یه جوری بود که یعنی اصن فکرشم نکن
دست از پا دراز تر اومدم بیرون
ساعت ها دو تا یکی پیش میرفتن
ساعت یازده شده بود من دیگه داشتم خودمو آماده میکردم که تو کیسه خوابم گوشه خیابون بخوابم که یهو تلفنم زنگ خورد. 
یاسی خانوم بود فامیل یکی از دوستامون تو تهران. ‏
گفت: سلام میم، امشب میای بریم کلاب؟
منم یه قیافه جدی گرفتم گفتم: من پایه ام! فقط مشکل اینجاس که اگه من بیام شب نمیتونم برگردم خونه
گفت: آره خوب، خواهرم شهرزاد و شوهرش خیلی دوس دارن امشب بری خونشون!.
 گفتم باشه نیم ساعت دیگه اونجام
هیچی آقا اون شب رفتیم کلاب، تا صبح رقصیدیم، رفتیم خونه شهرزاد و مکران! صبحم چشامو باز کردم! مکران یه صبحونه ی مفصل درست کرده بود
اینجوری بود که من دو تا دوست خوب اینجا پیدا کردم که شاید هیچ وقت نفهمن چقدر مدیونشونم

یک داستان کاملا واقعی

علی در مغازه مشغول کار بودکه در مغازه باز شد.
 ذوق زده به سمت در رفت! خلیل و حمید بودن
علی: شما کجا اینجا کجا؟؟؟
خلیل: هیچی یه آزمونی هست برا تحصیل تو انگلستان با حمید اومدیم توش شرکت کنیم
علی: این همه راه از تبریز پاشدین اومدین که امتحان بدین؟
خلیل: امتحان فرداس! کلیم خوندیم واسش
صبح فردا خلیل و حمید در حال آماده شدن برای رفتن به آزمون
 خلیل: علی ما این آدرسو بلد نیستیم میای با هم بریم؟
علی: آره بعدشم میریم یه آب انار میزنیم
علی و خلیل و حمید به محل آزمون میرسند
خلیل: علی تو که میخوای منتظر بمونی بیا بریم امتحانم بده! شاید قبول شدیا
علی: آخه چرا من اینجا رو ول کنم با شما بیام انگلیس؟ اینجا همه چی خوبه برام!!‏
بله داستان اینجوری شد که علی قبول شد امتحانو و خلیل و حمید رد شدن. با سماجت دوستان و همراهی خانواده علی مجبور شد بره انگلیس برا ادامه تحصیل
علی دو سال بعد با یه دختر انگلیسی که علاقه خاصی به ایران داشت ازدواج کرد و اقامتشو گرفت!‏
  خلیل دقیقا 20 سال بعد رفت تو همون کشور پناهنده شد
 از حمید هم خبری در دسترس نیس
 بعله دوستان! یه اتفاق ساده اینجوری زندگی مردومو عوض میکنه

سوغات

میپرسه از ایران چیزی نمیخوای برات بیارم؟
 میگم چرا!!! مامانمو

خرده خاطرات غربتی

رفتم اداره مالیات برای پیگیری کارت شناسائیم
 یارو گفت برو خونه و منتظر وایسا نامت بیاد
زدم بیرونو ام پی تری پلیرو روشن کردم
 سرمه داشت میخوند
دقیقا همونجاش که معلمش میگه صاف وایسا
 یه آقایی با لباس کاملا قرمز و یه هلاهوب یه چیزی بهم گفت
هد فونو از گوشم در آوردم و
گفتم جانم؟
گفت: ایتالیایی هستی؟
گفتم: نه! چطور؟
 گفت لهجت مثل ایتالیاییاس گفتم: عه! نه ایرانی هستم من
هیچی آقاهه شروع کرد با من حرف زدن
تا به ایستگاه برسیم هم مسیر بودیم
آره این آقاهه یعنی آقای جیسون یک موزیکسین بود که اومده بود بقیه زندگیشو تو سوئد بگذرونه
بعد از چن دقیقه پرسیدم کجایی هستی؟
گفت من ایرانیم!‏ تا 13 سالگی ایران بودم!‏
 البته بازم تا آخر مسیر با هم انگلیسی حرف زدیم
آخرشم یه سی دی از کاراشو بهم داد و گفت تو فیس بوک اددش کنم
منم اددش کردمو شد دوست جدید
منم باز ام پی تری رو روشن کردمو به مسیرم ادامه دادم باز معلم سرمه بهش گفت خوب بود فقط یه نوت اشتباه داشتی