یادمه روز آخر ماه آوریل بود
من خونمو تحویل داده بودم
خونه جدیدمم باید روز اول ماه جون تحویل میگرفتم
آره یه شب بینش فاصله بود
من رو خونهء مینو خانوم اینا برنامه ریزی کرده بودم.
رفتم اونجا و رفتارشون یه جوری بود که یعنی اصن فکرشم نکن
دست از پا دراز تر اومدم بیرون
ساعت ها دو تا یکی پیش میرفتن
ساعت یازده شده بود
من دیگه داشتم خودمو آماده میکردم که تو کیسه خوابم گوشه خیابون بخوابم
که یهو تلفنم زنگ خورد.
یاسی خانوم بود
فامیل یکی از دوستامون تو تهران.
گفت: سلام میم، امشب میای بریم کلاب؟
منم یه قیافه جدی گرفتم گفتم: من پایه ام! فقط مشکل اینجاس که اگه من بیام شب نمیتونم برگردم خونه
گفت: آره خوب، خواهرم شهرزاد و شوهرش خیلی دوس دارن امشب بری خونشون!.
گفتم باشه نیم ساعت دیگه اونجام
هیچی آقا اون شب رفتیم کلاب، تا صبح رقصیدیم، رفتیم خونه شهرزاد و مکران! صبحم چشامو باز کردم! مکران یه صبحونه ی مفصل درست کرده بود
اینجوری بود که من دو تا دوست خوب اینجا پیدا کردم که شاید هیچ وقت نفهمن چقدر مدیونشونم
Friday, January 20, 2012
یک داستان کاملا واقعی
علی در مغازه مشغول کار بودکه در مغازه باز شد.
ذوق زده به سمت در رفت! خلیل و حمید بودن
علی: شما کجا اینجا کجا؟؟؟
خلیل: هیچی یه آزمونی هست برا تحصیل تو انگلستان با حمید اومدیم توش شرکت کنیم
علی: این همه راه از تبریز پاشدین اومدین که امتحان بدین؟
خلیل: امتحان فرداس! کلیم خوندیم واسش
صبح فردا خلیل و حمید در حال آماده شدن برای رفتن به آزمون
خلیل: علی ما این آدرسو بلد نیستیم میای با هم بریم؟
علی: آره بعدشم میریم یه آب انار میزنیم
علی و خلیل و حمید به محل آزمون میرسند
خلیل: علی تو که میخوای منتظر بمونی بیا بریم امتحانم بده! شاید قبول شدیا
علی: آخه چرا من اینجا رو ول کنم با شما بیام انگلیس؟ اینجا همه چی خوبه برام!!
بله داستان اینجوری شد که علی قبول شد امتحانو و خلیل و حمید رد شدن. با سماجت دوستان و همراهی خانواده علی مجبور شد بره انگلیس برا ادامه تحصیل
علی دو سال بعد با یه دختر انگلیسی که علاقه خاصی به ایران داشت ازدواج کرد و اقامتشو گرفت!
خلیل دقیقا 20 سال بعد رفت تو همون کشور پناهنده شد
از حمید هم خبری در دسترس نیس
بعله دوستان! یه اتفاق ساده اینجوری زندگی مردومو عوض میکنه
ذوق زده به سمت در رفت! خلیل و حمید بودن
علی: شما کجا اینجا کجا؟؟؟
خلیل: هیچی یه آزمونی هست برا تحصیل تو انگلستان با حمید اومدیم توش شرکت کنیم
علی: این همه راه از تبریز پاشدین اومدین که امتحان بدین؟
خلیل: امتحان فرداس! کلیم خوندیم واسش
صبح فردا خلیل و حمید در حال آماده شدن برای رفتن به آزمون
خلیل: علی ما این آدرسو بلد نیستیم میای با هم بریم؟
علی: آره بعدشم میریم یه آب انار میزنیم
علی و خلیل و حمید به محل آزمون میرسند
خلیل: علی تو که میخوای منتظر بمونی بیا بریم امتحانم بده! شاید قبول شدیا
علی: آخه چرا من اینجا رو ول کنم با شما بیام انگلیس؟ اینجا همه چی خوبه برام!!
بله داستان اینجوری شد که علی قبول شد امتحانو و خلیل و حمید رد شدن. با سماجت دوستان و همراهی خانواده علی مجبور شد بره انگلیس برا ادامه تحصیل
علی دو سال بعد با یه دختر انگلیسی که علاقه خاصی به ایران داشت ازدواج کرد و اقامتشو گرفت!
خلیل دقیقا 20 سال بعد رفت تو همون کشور پناهنده شد
از حمید هم خبری در دسترس نیس
بعله دوستان! یه اتفاق ساده اینجوری زندگی مردومو عوض میکنه
خرده خاطرات غربتی
رفتم اداره مالیات برای پیگیری کارت شناسائیم
یارو گفت برو خونه و منتظر وایسا نامت بیاد
زدم بیرونو ام پی تری پلیرو روشن کردم
سرمه داشت میخوند
دقیقا همونجاش که معلمش میگه صاف وایسا
یه آقایی با لباس کاملا قرمز و یه هلاهوب یه چیزی بهم گفت
هد فونو از گوشم در آوردم و
گفتم جانم؟
گفت: ایتالیایی هستی؟
گفتم: نه! چطور؟
گفت لهجت مثل ایتالیاییاس گفتم: عه! نه ایرانی هستم من
هیچی آقاهه شروع کرد با من حرف زدن
تا به ایستگاه برسیم هم مسیر بودیم
آره این آقاهه یعنی آقای جیسون یک موزیکسین بود که اومده بود بقیه زندگیشو تو سوئد بگذرونه
بعد از چن دقیقه پرسیدم کجایی هستی؟
گفت من ایرانیم! تا 13 سالگی ایران بودم!
البته بازم تا آخر مسیر با هم انگلیسی حرف زدیم
آخرشم یه سی دی از کاراشو بهم داد و گفت تو فیس بوک اددش کنم
منم اددش کردمو شد دوست جدید
منم باز ام پی تری رو روشن کردمو به مسیرم ادامه دادم باز معلم سرمه بهش گفت خوب بود فقط یه نوت اشتباه داشتی
یارو گفت برو خونه و منتظر وایسا نامت بیاد
زدم بیرونو ام پی تری پلیرو روشن کردم
سرمه داشت میخوند
دقیقا همونجاش که معلمش میگه صاف وایسا
یه آقایی با لباس کاملا قرمز و یه هلاهوب یه چیزی بهم گفت
هد فونو از گوشم در آوردم و
گفتم جانم؟
گفت: ایتالیایی هستی؟
گفتم: نه! چطور؟
گفت لهجت مثل ایتالیاییاس گفتم: عه! نه ایرانی هستم من
هیچی آقاهه شروع کرد با من حرف زدن
تا به ایستگاه برسیم هم مسیر بودیم
آره این آقاهه یعنی آقای جیسون یک موزیکسین بود که اومده بود بقیه زندگیشو تو سوئد بگذرونه
بعد از چن دقیقه پرسیدم کجایی هستی؟
گفت من ایرانیم! تا 13 سالگی ایران بودم!
البته بازم تا آخر مسیر با هم انگلیسی حرف زدیم
آخرشم یه سی دی از کاراشو بهم داد و گفت تو فیس بوک اددش کنم
منم اددش کردمو شد دوست جدید
منم باز ام پی تری رو روشن کردمو به مسیرم ادامه دادم باز معلم سرمه بهش گفت خوب بود فقط یه نوت اشتباه داشتی
Tuesday, January 17, 2012
مرغ سحر ناله سر کن
سال 87 بود
محمود عارفی مارو برده بود تور! سمت تبریز و اردبیلو جلفا و اونورا
نمیدونم 15ام خرداد بود یا 16ام! البته خیلی هم تو اصل موضوع تفاوتی نداره یه روز اینور یا اونور
دو سه روز تو اتوبوس بودیمو از راه خسته شده بودیم! همش جاده، همش بو و صدای اتوبوس قراضه! یکی دو بارم یه آهنگی محمود خونده بود محض مسخره بازی و ماها خندیده بودیم! اما دیگه حس مسخره بازیم نبود
ته اتوبوس من بودم و شبنم* ، محدثه* و چند نفر دیگه که اصن یادم نمیاد اسمشون چی بود!
نمیدونم کدوممون شروع کردیم
البته الان به نظرم تو اصل موضوع بازم خیلی فرقی نداره که کی شروع کنه مهم اینه که شروع بشه
داشتم میگفتم، شروع کردیم به آواز خوندن!!! از شد خزان شروع شد بعد مرغ سحر بعدش یواش یواش چون در چین و شکنش دارد
و اینا
امروز فیلم پشت صحنهء جدایی نادر از سیمین رو دیدم! خیلی خوب در اومده بود! بعد یهو آخرش دیدم نوشته کاری از محدثه عارفی. بعد یاد این خاطره افتادم
الان داره یه سال میشه که من اومدم سوئد
همون حسو دارم! حس میکنم بازم تو همون اتوبوس کوفتی نشستمو کلافه ام
اما دیگه دوستای اونجوری ندارم که با هم بشینم شد خزانو بخونیم، شاید خدا کمک کرد این رخوت از تنم بیرون رفت
شاید اوضامون ردیف تر شد
--------------------------------------------------------
* محدثه خواهر محمود یود! همونس که میبردمون تور
* شبنم یه دختری بود که چند سالی از ما بزرگتر بود! چون چشم منو شبنم همرنگ هم بود یهو جو کلتو گرفتم که خواهر برادریم! ما هم جو رو پیگیری کردیم حتی تو روز های بعد
Sunday, January 15, 2012
من میم هستم! یک بچه تهران
رادیو فنگ رو گوش میکردم
یه جورایی مغزم تحریک شد که چیزایی بنویسم در باره خودم، در باره شهرم
من خودمو از قشر متوسط شهری میدونم
همون قشری که نصف شهروندای همین شهر به جرم مایه داری باهامون مشکل دارن
مثلا پیش خودشون فکر میکنن اگر اونها وضعیت خیلی خوبی ندارن حتما تقصیر ماست
اگر من دست میکنم تو جیبم یعنی دارم پول اونا رو خرج میکنم
اگر یه روزی سعی کنن سرم کلاه بذارن یا هرچی اصلن پیش خودشون احساس عذاب وجدان نکنن!
خوب دارن حقشونو میگیرن دیگه!
البته بچه های جنوب شهر خیلی با مرامن! رفاقت حالیشون میشه اما ماها نمیفهمیم!!
هیچ وقت نشده خودمو به خاطر وضع مالیم از بقیه بهتر بدونم
همیشه هم برای دفاع از خودم هیچی نداشتم
جز اینکه وقتی میگن مایه داری بیام بگم: نه بابا! مایه داری کجا بود و اینا!
من بچهء تهرانم
همونی که همهء بچه های شهرستانی فکر میکنن حقشونو در داشتن شهری زیبا گرفتیم
شهرستانیا یه معیار از تهرانی بودن دارن! راست راست جلو آدم برمیگردن میگن: دخترای تهران همشون جندن
یا پسرای تهران همه دئیوسن
ما هم یعنی همهء بچه های قشر متوسط تهرانی سعی میکنیم همگام با اونا از خودمون بد بگیم که از جمع های دیگه طرد نشیم
اما بازم تهش مجبوریم با خودمون بگردیم
راستش غم نامه های ما یکم محجور مونده
همیشه خوشا به حال روستاییا بود! همیشه خوشا به حال شهرستانیا بوده
همیشه وقتی در باره تهران میگیم باید از کثیفیو ترافیک هم بگیم
همیشه وقتی میخوایم چیزی بنویسیم مجبوریم بنویسیم که فلان وقت پول نداشتم یه ساندویچ بخرم
شرمنده
من از اون آدما نیستم!
من میخوام مثل یه اصفهانی که به شهرش مینازه به شهرم بنازم و بگم شهرم قشنگ ترین شهر ایرانه
میخوام سرمو بلند کنم و بگم تو شهر من نمیشه از کسی آدرس بپرسیو طرف آدرس غلط بهت بده که بخنده
میخوام سرمو بلند کنم و بگم تو شهر من شاید توی دعوا دیگه کسی نیاد وسط که ملتو جدا کنه اما بازم مثل خیلی از شهرا وقتی دعوا بین یه تهرانی و یه شهرستانی باشه ملت نمیریزن شهرستانیه رو به جرم شهرستانی بودن بزنن
میخوام سرمو بلند کنمو بگم شهر من زنده ترین شهر ایرانه با دیدنی ترین مناظر! با مردمی خونگرم
میخوام بگم شهر من شناسنامه ایرانها
آره دوستان! من میم هستم! از قشر متوسط شهری تهران
به خودم و قشرم هم افتخار میکنم
Subscribe to:
Posts (Atom)