Friday, December 23, 2016

ببینید چی پیدا کردم، حال من از زبان کتاب

من با سرعت تمام از تنها خانه ای که میشناختم دور میشدم.
جلوی ماشین ها میپریدم،
 سگ های بزرگتر دنبالم میکردند،
 گربه ها از من فاصله میگرفتند
 ، پسر های دوچرخه سوار لگدم میزدند
 و من میترسیدم.

.. پِراسپر عزیز!
نوشته: پائولا فاکس
 مترجم: شهلا طهماسبی
نشر آنا

Sunday, March 27, 2016

Fake it 'till you make it

خوبه همه فکر کنن هیچ دردی نداری
از اون بهتر اینه که خودتم چنین فکری کنی
بعد یهو تو ماشین که نشستی آهنگ ماشین عوض میشه میرسه به یه کاور از کارای منصفی

لبم بسته ولی فریاد کردم
شب و روز از گذشته یاد کردم
با رویای خش روزان رفته
دل بی آرزو رو شاد کردم

این منصفی اصلاً دشمن حال خوبه. یعنی یه طوری انگشتشو میذاره رو دردت و فشار میده که به فاک بری

چه ایامی همش شعر و ترانه
همش در بند و شعر عاشقانه
چه دخت بی نظیری یارم هسته
چه خوب و مهربان است و چه جون است

بعد پامو میذارم رو گاز و میرم یه جای تهران که کل شهر زیر پام باشه تا یادم بیفته برای برگشتن به همین تهران چقدر حسرت خوردم. چقدر نشستم تو یوتیوب از این فیلمای تهران گردی نگاه کردم از همینا که زیرش مینویسه خیابان ولیعصر از سر عباس آباد تا میدون ونک بعد یکی دوربینو گذاشته رو داشبورد و همین مسیرو میره.
بعد میرم تو فکرو یهو میرسه همونجایی که دردش از همش بیشتره. 

نه بندر بندر اون روزگاره
نه چشمی منتظر به راه یاره
درخت سنگ و سیمان سوزه بوده
دل بیماره تنها یادگاره

بعد آهنگ تموم میشه خودمو مرتب میکنم گوریل رو پلی میکنم باهاش میخونم تا وقتی به خونه میرسم کسی نفهمه چم بوده

Thursday, January 15, 2015

بررسی تحولات روابط ایران و بحرین از دریچه ی فوتبال

الف) سال 2001 بعد از بازی ایران و بحرین اتفاقاتی افتاد که هنوز از یاد تماشاگران ایرانی نرفته. بازیکنان بحرین بعد از اتمام این مسابقه که موجب حذف ایران و صعود عربستان به جام جهانی 2002 شد، با پرچم عربستان دور افتخار زدند و موجب رنجش ایرانیان شدند. اتفاقی که بعد از 14 سال و با وجود شکست های پیاپی بحرین مقابل ایران هنوز از یاد طرفداران تیم ملی نرفته. 
مسئله‌ی مهم تر این بود که ما تا قبل از آن به بحرین به عنوان قسمتی جدا شده از خاک ایران نگاه میکردیم اما گزارش هایی که از تماشاگران ایرانی بازی رسید حاکی از آن بود که بحرینی ها از ما ناراحتند. چرا؟ 
بحرینی ها در آن زمان بر این اعتقاد بودند که شاه و ملت ایران بدون اینکه حتی فکری به حال آینده این مردم کنند سرنوشتشان را .به سعودی ها واگذار کردند.مردمی که روزی خود را قسمتی از ایران میدانستند ناگهان خود را جزئی از کشور های سعودی دیدند. البته با وجود کارنامه سیاه سعودی ها در حقوق بشر هنوز اتفاقات ناگواری از جانب آنها برای ملتشان نیفتاده بود.
ب) سال 2011 در پی بهار عربی اکثریت مردم بحرین هم مانند مردم بقیه کشورهای عربی شروع به اعتراض به حکومت خود کردند که باعث دخالت مستقیم عربستان و سرکوب گسترده اعتراضات شد. در پی این اعتراضات تعدادی از فوتبالیست هایی که مذهب شیعه داشتند از تیم ملی کنار گذاشته شدند. این امر فوتبال این کشور را چنان  ضعیف کرد که در بازی بعدی این تیم در مقابل ایران، بحرین با نتیجه ی مفتضحانه‌ی 6 بر 0 شکست خورد و همین امر موجب بازگشت ملی پوشان لایق به تیم ملی بحرین شد. 
نکته‌ی دیگر آنکه اینبار حداقل بنا به تبلیغات سعودی و گفته های حکومت بحرین ایران پشت مخالفان انقلابی حکومت بحرین را که .اکثریت مردم این کشور را شامل میشوند خالی نکرد
ج) سال 2015 ملبورن. ایرانی ها با همان تصوری که از بحرین 14 سال پیش داشتند به ملبورن رفتند و صد البته صدا و سیما و مطبوعات هم همان تصور را در مورد بازیکنان این تیم داشتند. اما در کمال تعجب با استقبال فوق العاده بازیکنان تیم بحرین مواجه شدند. بازیکنان بحرین در ملبورن با ایرانیها مثل قهرمانان دوست داشتنی برخورد میکردند و با آنها عکس یادگاری میگرفتند.

خلاصه اینکه این بحرین همان بحرین 14 سال پیش نیست. نکته قابل ملاحظه اینجاست که شاید حمایت ایران از انقلاب بحرین موجب تنش های بیشتری در روابط کشور با کشور های حاشیه ی خلیج فارس شد اما در عین حال موجب حمایت قلبی مردمی شد که زمانی قسمتی از ملت ما بودند که این امر قطعاً در آینده میتواند وزنه ای به نفع ایران در معادلات منطقه ای باشد.

Thursday, July 31, 2014

زندگی من

بعد از سه سال تنها زندگی کردن همه زندگی آدم میشه گنجینه خاطراتش
مثلاً اون حبابی که بهترین دوستت بهت هدیه داده، یا اون آدامسی که یکی که نگران دلدردت بوده برات خریده و تو نخوردی، آب نباتی که مامانت برات خریده ، اولین هدیه ولنتاین زندگیت که 13 سال نگهش داشتی، نقاشی ای که خواهرت سال 84 برای تولدت کشیده ،و ان یکادی که بابات قبل سفر داده بهت که یه وقت اوخ نشی، جینگیل های رنگی رنگی دور کادو که مونده تو ذهنت، فندکی که محض مسخره بازی خریده شد!
البته یه سری چیزام مال اینجان، مثلاً اون فندک سبزه که برای پس داده 15 کرون اشتباه حساب شده به فروشنده هدیه گرفتی، اون کارت متروی پاریس، یا حتی اون عطری که دوستت به خاطر مهمون نوازیت بهت هدیه داده...
خلاصه این عکسیه از زندگی الان من

Monday, June 30, 2014

یه روزایی آدم بدطور دلش یکی رو میخواد
یه رفیق، یه فامیل، یه عشق قدیمی یا هرچیز دیگه! یکی که آدمو بشناسه
یکی که بیاد بزنه رو شونه آدم بگه چطوری تو؟ حالت بهتره یا هنوز لهی؟ 
هنوز اون جونور تو مغزتو که مدام بهت میگه "نرینی" رو داری؟
هنوز صبحا که پا میشی تا چایی نخوری خوابی؟
هنوز وقتی داغونی رادیو چهرازی گوش میدی؟
هنوز گردنت کوتاهه؟ هنوز برگشته نیست خاص در بهار؟
اصلاً یکی که بیاد یه منشن بده چطوری یه وری؟
یا در باره توئیت فرهنگ خواستگاری مسخرم کنه
به هر حال دقیقاً همون روزاس که هیشکی یادت نمی افته
نبایدم بیفته، چه فازیه دل به دل فاز چسناله یکی دادن؟ 
خلاصه یه روزایی هست آدم لهه، اون روزا توئیت نمیکنه! چسناله دانی زندگیشو که اسمشو گذاشته بلاگ آپدیت میکنه و به راهش ادامه میده...

Tuesday, April 22, 2014

مگس

بعضی وقتا تو زندگیمون مثل مگس هایی رفتار میکنیم که تو خونه گیر میکنن
آزادی رو اونور پنجره میبینن و هی خودشونو میکوبونن به شیشه
گاهی اینقدر پشت اون شیشه دست و پا میزنن و با سر خودشونو بهش میکوبن تا جنازشون پایین همون پنجره بیفته
در حالی که پنجره بغلی بازه...
بعضی وقتا باید فکر کنیم که اگر یه متر عقب تر بریم و اینور اونورمونو نگاه کنیم شاید راه بهتری برای رسیدن به هدفمون وجود داشته باشه
البته گاهی هم یه سگ پدری همه پنجره ها رو بسته! اون موقع هم گشتن تو اتاق و چرخیدن دنبال غذا و استراحت از کوبوندن سر به پنجره منطقی تر به نظر میرسه
خلاصه ما گرگا هم یه وقتایی مگس میشیم

Wednesday, March 26, 2014

دلگرمی

یه روز این دل بلاخره گرم میشه و دیگه سرد نمیشه! همینجوری گرم میمونه بدون اینکه دیگه لاسی، حرفی، دلم تنگ شده ای براش یه لحظه، یه ساعت، یه روز کاپشن بشه!‌‏
تازه نه از اون کاپشن گرونا که وقتی میپوشیش یه زمستون راحتی.... از این جنس چینیا که فقط تو مغازه گرمه...‏
یه روز این دل تابستون میشه، دیگه پاییز و زمستونی تو کار نیست که حتی نیازی به کاپشن داشته باشی.‏
سراغ کاپشن که بری همه که نه، خودتم احساس خریت کنی!‏
یه روز این دل گرم میشه، میدونم

Tuesday, December 31, 2013

اسکیمو ها

اسکیمو ها برای ذخیره انرژی کم حرف میزنن
وقتی یه دوست عزیز و قدیمیشون بعد از مدتها میاد پیششون بهش میگن: قهوه؟
طرف با سر تائید میکنه و یه لیوان قهوه میدن بهش و بعد دو تایی تو چشمای هم زل میزنن
قهوه که تموم شد میپرسن: بازم قهوه؟ 
و همین داستان ادامه پیدا میکنه تا از نگاه کردن تو چشمای هم خسته شن

(از گودر)

Thursday, October 3, 2013

یه وقتایی توی وضعیت زندگی تنها بیشتر از همیشه احساس تنهایی میکنی  مثلاً وقتی تو اسباب کشی تنها دونه دونه وسایلو از اینور به اونور میکشی، یه میز نهار خوری دو نفره، چنتا صندلی، یه کمد کوچولو.
 یا وقتی مریضی و یکی ازت میپرسه "تب داری؟" و تو هیچ کسی در اطرافت نیست که دستشو بذاره رو پیشونیت بگه برو خودتو لوس نکن! یا اوه فلانی چه تب ناجوری داری
یا مثلاً وقتی گردنت درد میکنه و میری کرم میخری و خودت باید بمالی اما دستتو که تکون میدی تا انگشت کوچیکه پات تیر میکشه...
همین وقتاست که یهو یکی زنگ میزنه، یکی پیغام میده، یکی ابراز محبت میکنه! شاید الان که دارید اینو میخونید بگید به یه ورم، وقتی نیست خوب زنگش چه فایده، اشک مادر چه دردی از گردن آدم حل میکنه غیر از اینکه دل آدمو به درد بیاره، یا مثلاً گفتن کاش تو بغلت بودم از کسی که نیست.... اما تاثیرشو داره، باز امید میده که اون دردا رو تحمل کنی، اون کرمو با هزار بدبختی به پشتت بمالی، اون آب پرتقالو بری بخری و بزنی تو رگ، اون میز ناهار خوری رو خرکش کنی تا خونه جدید... اینطوری میشه که یواش یواش این دردو تحمل میکنی، پیر میشیا اما بازم نمیمیری، میمونی روی پاهات! منتظر میمونی تا شاید یه روزی عالمی از نو بسازی... که توش گردن درد نباشه، که توش اشک مادر نباشه، سکته پدر نباشه، غم دوری نباشه، تمدید اقامت و هزار کوفت و زهرمار دیگه. حالا درسته الان تحت فشاری اما تموم میشه، خوب میشه، درست میشه

Saturday, June 29, 2013

یه روزایی میشه از خوردن بغضت پشت اسکایپ خسته میشی
یه روزایی میشه که نگاه مادر بزرگ دیگه دلنشین نیست، آزار دهندست
همون روزاست که نگاه میکنی میبینی یه سری میگن بهت تو که رفتی اونجا عشق و حال، حالا چه مرگته؟
بعد باید بگی عزیزم هیچ مرگم نیست، خوشی زده زیر دلم دارم چسناله میزنم
البته گشنگیم میزنه زیر دل آدم و دلش برای حتی آلو اسفناج تنگ میشه
باورت میشه الان میتونم یه قابلمه آلو اسفناجو تا ته بخورم؟ یه کلمه هم غر نمیزنم
دلم برای دوستام تنگ شده... همونایی که ساعت 6 صبح میومدن در خونه آدم زنگ میزدن که بیا بریم کله پاچه بخوریم
یا اونی که نصف شب تا صبح میشستیم با هم تو پارک امیر آباد زرت و پرت سیاسی میکردیم
کاش خوشی زیر دلم نمیزد اینا رم نمینوشتم

Thursday, June 27, 2013

خلقت من احمقانه ترین کار خدا بود

دو ساله دارم تنهایی رو مشق میکنم
دو ساله همش خودمو گول میزنم
به زور سعی میکنم آدم مفیدی باشم
سعی میکنم هی به خودم بقبولونم به یه دردی میخورم
تهش میشینم جلوی پنجرهء بزرگ خونه
هی تصور میکنم چی میشه از همین پنجره
همین پنج طبقه رو بپرم پایین
بعد به خودم میگم خاعک تو سر بدبختت کنن! بچه شدی؟ 
و این میشه احمقانه ترین فکر قبل از خواب من تا باهاش کلنجار برم و خودمو به خاطرش تحقیر کنم تا خوابم ببره
دیگه همین سیکلو بگیرید هر شب تکرارش کنید
میشه زندگی من
هیم این توله سگ اون زیر میخونه
ستاره ها نهفته
در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست
هوای گریه با من
هوای گریه با من

Friday, April 5, 2013

چسناله

میدونی چند وقته کسی دستمو نگرفته؟
از اون دست گرفتنا که نمیخوای دستشو ول کنی، حتی وقتی میخوای دنده رو عوض کنی، حتی وقتی میرسین دم خونشون
میدونی چند وقته کسی نگام نکرده؟
از اون نگاها که دل آدم هورری میریزه پایین، از همون نگاها که دیگه حرفام شنیده نمیشه
میدونی چند وقته کسی بهم نگفته دوست دارم؟
از همون دوست دارمایی که با ذوق میاد، با خوشی میاد، از اون دوست دارمایی که دل آدم غنج میره نه از اون منم دوست دارمای زورکی که پشت تلفن شنیده میشه
میدونی چند وقته تنم شل نشده؟
از اون شل شدنا که فقط با شنیدن یه صدا به وجود میاد، حالا هی تو تمرین تئاتر بگن تنتو شل کن، هی بگن نفس بکش و به هیچی
فکر نکن! مگه میشه؟

دو سال پیش همین موقع ها اومده بودم با هزار امید و آرزو، دو هفته بعدش آرزو رفت و امیدم داره به این نتیجه میرسه که گیه
آره عزیزم زندگیمون همیشه و همه جا سگیه، هر جا هم سگ خودشو داره
صبحا به زور جنازمونو میکشیم میبریم سر کار و عصرا مثل میت میفتیم تو رخت خواب
ملافه هام دیگه بوی تورو نمیدن... فقط بوی خودمه! به قول خواهرم بوی پسر ترشیده

حالا هیم این زیر شهرام میخونه: واران وارانم، واران ترم کرد

Monday, December 3, 2012

چند توئیت پشت سر هم! ناله های شبانه




من وسواس فکری دارم! آدمی که وسواس فکری داره گاهی پارانوید میگیره، گاهی چیزی برای پارانوید نیست... اونوقت گیر میده و خودشو تحلیل میکنه
آدم گاهی وقتی خودشو تحلیل میکنه به نتایج دردناکی در مورد خودش میرسه! یه سری بیماری در خودش کشف میکنه که شاید اسمشو بلد نباشه اما بیماریه
مثلاً من یه جور نارسیسیسم خاصی دارم! یعنی خودم فکر میکنم بهترینم، اما احتیاج دارم بقیه هم همین فکرو بکنن. پس براش تلاش مضاعف میکنم
گاهی خودمو تو دردسر میندازم برای اینکه بقیه بدونن بهترینم! گاهی حتی فیلم بازی میکنم....
البته این از زمانی شدت گرفت که فکر میکردم یه سرطانی چیزی دارم! چون همه دوستام سرطانی بودن! یعنی یه دوس دختر داشتم که اون داشت 
همهء دوستاشم سرطان داشتن و اکیپ اونا شده بودن دوستای نزدیک من! خودمم احساس میکردم یه مرگیم هست! بعد هی فکر میکردم به زودی میمیرم
همیشه تصورم از مراسم تدفینم یه مراسمی بود که یه عالمه آدم برای نبودنم گریه میکردن! و همیشه دوست داشتم این آدما زیادتر از حد معمول باشن
گاهی برام مهم نیست که آدمایی که دوست دارم دوستم داشته باشن! بیشتر برام مهمه وقتی من نباشم نبودنمو احساس کنن! واسه همین سعی میکنم پررنگ باشم
دلم خستس، مغزم خستس! ساعت 4ونیمه و هنوز خوابم نمیبره! هیشکی نیست باهاش حرف بزنم، کی از تایملاین خالی بهتر برای درد و دل؟
البته اگر ساعت چهارونیمم نباشه معمولا کسی نیست که باهاش حرف بزنم! از چاله در اومدم و خودمو انداختم تو چاه ویل
حالا چاه ویل کجا میشه بماند... شاید مسعود راست میگفت، برای من که هزار جور درد و مرض روانی داشت شاید مهاجرت بدترین کار بود
الان یه گوشه دنیا تنها افتادم! تنها، تو یه اتاقی که هیچی سر جاش نیست! توی یه دنیای زهرماری! سفید مثل اتاقای دیوونه خونه، بدون قرص! بدون دکتر


Friday, June 22, 2012

انتظار

خسته میشوم
آه میکشم


در انتظار روزی که بیاید و نمی آید
 و روز به روز انتظار سخت تر میشود
خسته میشوم
آه میکشم
در انتظار حرفهایی که هیچ وقت نمیشنوم
ولی برایشان صبر میکنم
خسته میکشم
آه میشوم
و در انتظار تمام میشوم!‏

Saturday, May 19, 2012

خانه

خانه
خانه ای اجاره ای در برزیل
پای آن تپه
خانه خانه ای در برزیل
روبروی پارک
خانه جمعه خالی میشود
 خانواده ام به جای دیگر شهر کوچ میکنند
جایی که هیچ تصوری از آن ندارم
 از جمعه نمیدانم در خواب آوارهء کدام خیابان شوم

Wednesday, April 25, 2012

آقا من همینجا پیاده میشم

به یاد خاطرات ایران میخوام اینجا کلی پول بدم با 3 نفر دیگه یه تاکسی با رانندهء ایرانی پیدا کنیم
من بشینم وسط صندلی عقب بگم: امروز رفتم پودر ماشین لباس شویی گرفتم 40 کرون
شهرزاد بگه: خاک بر سرشون با این مملکت داریشون
 بعد یه زه بگه:زمان وایکینگا قیمتش 2 اوره بود
بعد همه با هم بگیم: خدا ویکی رو بیامرزه
مکرانم چون به زبان و فرهنگ ایرانی تسلط زیادی نداره چپ چپ نیگامون کنه بعد بگه: آقا من همینجا پیاده میشم

Sunday, April 22, 2012

با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن رفتار ناخودآگاه همهء انسانها در زمان دوست داشته شدن میباشد

Thursday, April 19, 2012

کاسهء اصلاح طلبی ظرف مناسبی برای جنبش سبز نبود


 یک سال و اندی از حبس خانگی میر حسین موسوی میگذرد و جنبش سبز روز به روز کمرنگ میشود! تنها دلیل این کمرنگ شدن نمیتواند دستگیری رهبرای باشد که خود را تنها، همراه جنبش میخواند.
کمرنگ شدن جنبش در این یک سال باعث شده که ما طرفداران جنبش به دو قشر تقسیم شویم! ‌‏
گروه اول که کاملاً از جنبش نا امید شده اند و جنبش را مرده میدانند و هرگونه تاثیر بسزای جنبش را در جامعه انکار میکنند
و گروه دوم که جنبش را هنوز زنده و پویا میدانند و هرگونه کمرنگی را به گردن سرکوب گستره می اندازند
بنده فکر میکنم که مشکل کنونی جنبش سرکوب مردم نیستند! مشکل این است که اکثریت کسانی که به زعم خودشان نمیاندگان جنبش هستند، دیدگاههای اصلی میر حسین موسوی را نمایندگی نمیکنند.‏
میر حسین موسوی از روز اولی که کاندید شد حساب خود را از اصلاح طلبان جدا کرد! او خود را اصلاح طلب نمیدانست اما اصلاح طلبان را دوست داشت و اصلاح طلبان به او اعتماد کردند.‏
نظرات اقتصادی میر حسین موسوی هیچ گاه با نظرات اصلاح طلبان یکی نبود! موسوی فردی به شدت چپ گرا در زمینه اقتصاد بود اما اقتصاد دولت اصلاح طلبی اقتصادی مبتنی بر خصوصی سازی و بازار بود! موسوی از روز اول با زیرکی خاصی توانست با طرح نظراتش در باره اصل 49 وبا ملزم کرن اجرای این اصل به اجرای کامل اصل 48 اقتصاد دولت اصلاحات را نقد کند. بنده خود معتقد به اقتصاد راست گرا هستم ولی میدانم که نظرات اقتصادی میر حسین با بنده و همفکرانم تفاوت داشت.‏
میر حسین همیشه در سخنرانی ها و بیانیه هایش در باره عدالت سخن میگفت ولی اکنون یک سال میگذرد  که کسی در باره یکی از خواسته های جنبش سبز که اجرای عدالت اقتصادی بود حرففی به میان نیاورده! چون اصلاح طلبان اعتقادی به این کلمه ندارند.‏
موسوی در سخنرانی هایش به ندرت در باره دموکراسی سخن می گفت! چون از دیر باز کلمه‌ی دموکراسی متعلق به قشر متوسط جامعه بود! موسوی از عدالت اجتماعی سخن میگفت و آنرا هم وزن دموکراسی معنی میکرد.‏
حالا ما که خود را نمایندگان جنبش سبز میدانیم داریم سعی میکنیم این دریای جنبش سبز را در ظرف کوچکتری به نام اصلاح طلبی بریزیم. همین مسئله باعث شده که جنبش سبز را ضعیف کنیم! دلیلی نداشت که ما با هدف نزدیکتر شدن به اوپوزیسیون های خارج از کشور سعی کنیم که گفتمانمان را تغییر دهیم . این کار تنها مارا از هواداران داخلی جنبش که توده های مردم بودند دور و به اوپوزیسیون های کم طرفدار غربت نشین نزدیک کرد. وقدرت اجتماعس بزرگی که پشتیبان جنبش بود را ضعیف و ضعیفتر کرد
ما از خود در برابر تغییرات جوی ضعف نشان دادیم و جنبش را با خود ضعیف کردیم! اگر بخواهیم دوباره به این بدن نیمه جان روحی تازه بدمیم باید دوباره از اول شروع کنیم و ادبیاتمان را به ادبیات اصلی جنبش نزدیک کنیم! وگرنه ما باید خود را اصلاح طلبانی بدانیم که از جنبش بزرگ و مردمی به نام جنبش سبز حمایت میکنیم! ولی فقط حامی جنبشیم، نه بخش قابل توجهی از آن.‏

پ.ن: متاسفانه امروز در جوابهایی که از دوستان در مورد متن گرفتم فهمیدم که بنده نتوانستم منظور خودم را از اصلاح طلبان بیان کنم! منظور من از اصلاح طلب در این نوشته جناح سیاسی ای بود که به اصلاح طلب معروف شده

‏2: امروز برنامه پرگار رو میدیدم! برنامه در بارهء بقای جمهوری اسلامی بود! آقای امیر احمدی با استدلال های احمقانه ثابت کرد که جمهوری اسلامی با اجرای عدالت توانسته قشر پایین دست جامعه رو شیفتهء خودش بکنه! و در مقابل مخالفان آقای امیر احمدی نتونستن تعبیرش ایشون رو از عدالت به چالش بکشن! و به نظم رسید که ما به عنوان نمایندگان جنبش سبز به هیچ وجه از جنبش نمایندگی نکردیم! و نتونستیم عدالت خواهی جنبش رو به افرادی که در ایران نبودن نشون بدیم و این نوشته به خاطر همین نگاشته شده.

Wednesday, March 7, 2012

رویای صادقه

خواب دیدم
خواب دیدم خون آشامیم در میان گراز ها
گرازهایی که نه جنسیت دارند و نه تمامی
گراز هایی که به من حمله میکردند و هر چه میکردم از من دور نمیشدند
دستهایم را دور گردن یکی از گرازها حلقه کردم
با زانو محکم به قلبش ضربه زدم! ضربه ای سهمگین
ناگهان بالشی که از ضربه من به هوا رفته بود به صورتم خورد
از خواب پریدم! بالش را به طرفی پرتاب کردم و باز به خواب رفتم

Friday, February 10, 2012

به مناسبت دههء فجر

قبل از انقلاب بابای من تولیدی پوشاک داشت 
خودش میگه: برند آدیداس اصل مال من بود! تهران تولید میکردم میبردم بندر عباس به عنوان اصل میفروختم یه ماه بعدش جنس میرسید تهران
 سال 55 اینا بود که جو انقلاب گرفتتش!
 ما الان میگیم وقت منطقی فکر کردن بوده اما اون موقع فقط باباهای ما رو جو نگرفته بود! دنیا رو تب انقلاب برداشته بود! 
تا تو همین فرانسه مردم انقلابی بازی در می آوردن
داشتم میگفتم!
 بابام سه تا تولیدیشو فروخت و رفت یه زیر زمین اجاره کرد .
دستگاه چاپ خریدو اعلامیهء خمینی چاپ کرد! انقلابی گری بیداد میکرد.‏
 انقلاب که شد با رفقا تصمیم گرفتن مملکتو بسازن که جنگ شد .هشت سال رفت جبهه! ‏
بعد که اومد دید خیلی چیزا عوض شده .سعی کرد با تغییر بسازه! اما هرچی بیشتر سعی میکرد اوضاء بدتر میشد 
بعد از چند سال یهو چشماشو واز کرد و دید یه کارمند دولتیه! نه تولیدی ای براش باقی مونده بود نه دستگاه چاپی 
حالا تنها چیزی که براش مونده یه کبده که به خاطر شیمیایی دیگه درست و حسابیم کار نمیکنه.‏
 پیوند کبد لازم داشتو بهتر بود از هم خونش بگیره پیوندو.‏
 یادمه که شوهر عمه هام گفتن چون ضد ولایت فقیهه عذاب الهی برش نازل شده و هیچ کدوم از عمه هام حاضر نشد حتی تست بده که ببینه کبدش به بابای ما میخوره یا نه.‏
 اگر من بودم همون موقع دق می آوردم! فکر کن یه عمری واسه یه چیزی بدویی اونوقت یه کسی که حتی رو پشت بود الله و اکبرم نمیگفته بهت بگه ضد انقلاب. ‏ 
بحمدالله کبد سازگار بهش پیدا شدو الان حالش خوبه! یعنی کبدش خوب کار میکنه اما دلش شکسته.‏
 هنوز وقتی حرف میزنه میگه جمهوری اسلامی این نیست! اونیه که آقای خمینی سال 56 تو فرانسه تعریف کرد.‏
 میگه من به اون جمهوری اسلامی رای دادم برای اون جمهوری اسلامی زحمت کشیدم! دلیل نمیشه اگر یه سری اونو دزدیدن به اصل حرکت فحش بدیم.‏
 منم با این حرفش موافقم


 همهء این قصه رو تعریف کردم که بگم خیلیا اینطوری بودن و برای آرمان درستی انقلاب کردن 
خیلیا برای آرمان درستی کشته شدن 
اگر بعد از انقلاب اتفاقاتی افتاده که ما ازشون راضی نبودیم دلیل نمیشه که بخوایم همه اون افرادی که برای اون آرمانها کشته شدن رو محکوم کنیم به گوسفند بودن یا هر چیز دیگه 
میتونیم بگیم اشتباه کردن! اشتباه شد! اما نمیشه گفت که خیانت کردن و لایق مرگ بودن